خرید بک لینک

عشق، زندگی خانوادگی و روانکاوی

مصطفی مهرآیین

1) یکی از زیباترین تعابیر از عشق، تعبیری است که مبتنی بر فرم اجرای روانکاوی استوار می باشد. در روانکاوی فردی که مبتنی بر ارزیابی ذهنی اش خود را بیمار می داند و در پی آن است که دیگری به او بگوید در درون او چه می گذرد رو به سوی شخص روانکاو می کند تا پاسخ پرسش های او را به او بگوید. در پاسخ به این درخواست بیمار، روانکاوان معمولا به دو دسته تقسیم می شوند. روانکاوان ناشی و تازه کار که به بیمار می گویند بله پاسخ تو پیش من است و شروع به انتقال دانسته های نظری و تجربی خود به بیمار می کنند. این گروه از روانکاوان دچار این خطا می گردند که پاسخ مشکلات ناشی از «ناخودآگاه» بیمار را در «خودآگاه» خود جستجو می کنند. در این حالت، ممکن است روانکاو بدلیل داشتن دانش بالا بتواند تا حدودی مشکل بیمار را تسکین دهد اما قادر به روان کاوی او نیست. دسته دوم از روانکاوان کسانی هستند که به بیمار می گویند بله من می دانم که من قادر به کمک کردن به تو هستم اما پاسخ مشکلات تو در «ناخودآگاه» توست و من تنها مکانیسمی برای روبرو کردن تو با ناخودآگاه ات هستم، چون بر خلاف عمده مردم و به دلیل گذراندن تجربه مستمر روانکاوی شدن(روانکاوان خود در عین روانکاوی کردن به طور مستمر روانکاوی می شوند) به وجود ناخودآگاه و نقش کلیدی آن در شکل دادن به بسیاری از روان رنجوری ها و تن رنجوری های انسان ها ایمان دارم.

2) از نگاه دانش روانکاوی «ناخودآگاه» یکی از مهمترین مکانیسم های شکل دهنده به حیات انسان است تا آن جا که می توان گفت این پدیده مرز وجودی انسان را مشخص می کند. هنگامی که بیمار به روانکاو مراجعه می کند در واقع او به کسی مراجعه کرده است که هم به وجود ناخودآگاه و نقش آن در شکل دادن به روان و شخصیت و سرنوشت ما ایمان دارد و هم با مکانیسم های عمل این پدیده آشناست.بر خلاف روانکاو، ما مردم قادر به درک وجود این پدیده و شنیدن صداها و سرکوب های نهفته در آن نیستیم.این پدیده بر خلاف نقش بزرگ آن در شکل دادن به وجود ما پدیده ای مبهم و ناشناخته و غریب و دهشتناک است و عمده ما قادر به روبرو شدن با آن یا به عبارت دقیق تر قادر به روبرو شدن با «خود» نیستیم. روانکاوی دانش ایمان به ناخودآگاه و تحلیل علمی آن است.

3) بیماران به هنگام رجوع به روانکاو باید در قالب فرآیند «تداعی آزاد»(یعنی سخن گفتن بدون رعایت هر گونه قاعده زبانی یا فرهنگی و در آزادی کامل) از «سمپتوم ها» یا «نشانه های» درگیری روانی خود با روانکاو سخن بگوید. ازاینرو، بعد از مدتی، بیمار بدلیل اینکه کسی را یافته است که قادر است از عمیق ترین و غریب ترین لایه های روانش با او سخن بگوید و او به خوبی به سخنان بیمارش گوش می دهد، نسبت به روانکاوش احساس شدید عاطفی پیدا می کند تا آنجا که ممکن است نسبت به او احساس عشق کند. روانکاو کار بلد در مقابل بیمار خود معمولا به دو شیوه عمل می کند. نخست آن که به سخنان بیمار خود به دقت گوش می دهد و تنها می کوشد صدای بیمار را که بیمار تاکنون قادر به شنیدن او نبوده است را به خودش باز گرداند. روانکاو هرگز در مقابل فرآیند «انتقال» سخنان بیمار به خودش به عمل متقابل دست نمی زند و خود را گرفتار سخنان بیمار و همراهی با آن نمی کند بلکه می کوشد با مدیریت فرآیند انتقال، بیمار را قادر به شنیدن صدای کلمات خودش کند و با جلوگیری از تلاش بیمار برای قطعیت بخشیدن به معنای سخنانش و انداختن او در بازی تعویق معنا او را با لایه های عمیق روانش روبرو سازد.دوم آنکه روانکاو عواطف بیمار نسبت به خودش را به دانش رجوع می دهد و می کوشد آن ها را بهانه ای برای درگیری بیشتر بیمار با سخنان خودش کند. به عبارت دیگر، روانکاو عاطفه و عشق را تبدیل به بازی کلام و گفتگو می سازد و می کوشد عشق بیمار به روانکاو را تبدیل به عشق بیمار به خودش سازد. بیمار در واقع عاشق گفتگوی درونی با خودش است که بواسطه وجود روانکاو ممکن شده است(برای آشنایی بیشتر با دانش موجود در این خصوص می توانید کتاب مبانی روانکاوی خانم میترا کدیور را مطالعه کنین).

4) ما زمانی که عاشق می شویم در واقع روانکاو خود را می یابیم. معشوق همان روانکاو هست. معشوق کسی است که ما می توانیم با او گفتگو کنیم و از عمیق ترین لایه های وجودی خود سخن بگوییم. معشوق و فرآیند عاشقی فرآیندی است برای سخن گفتن از خود و تاریخ زندگی خود و حوادث و رویدادهای آن که چیزی همتراز ناخودآگاه ماست. ما در ایام عاشقی به دنبال بهانه ای هستیم که دایم یکدیگر را «ملاقات» کنیم و با هم سخن بگوییم. اصولا در دوران عاشقی، زبان و کلام و بازی کلامی همه وجود و زندگی ما را تسخیر می کند. دایما به موقعیت روانکاوی بر می گردیم تا از خود و با خود سخن بگوییم.

5) اما بر خلاف روانکاوی، عشق با دو خطای بنیادی روبروست. اول آنکه هر یک از دو سوی رابطه سعی در کامیابی فیزیکی از دیگری دارد و این باعث اختلال در فرآیند زبان و گفتگو می شود و دوم آنکه، ما در فرآیند عشق نیاز عاطفی طرف مقابل خود را به دانش و گفتگو ارجاع نمی دهیم و گرفتار در بازی عاطفه می شویم. طبعا هم لذت احساس و بازی احساسی از زبان و بازی کلام بیشتر هست و هم شدت آن بیشتر. بااینحال، عاطفه های اینگونه از عمق عاطفه های شکل گرفته در فرآیند گفتگو و زبان محرومند و به همین دلیل پس از کاهش میزان احساس عاطفی یا با وقوع مجادلات عاطفی به سرعت رو به سوی نابودی می نهند.

6) بنا به الگوی روانکاوی، عشق بیشتر از جنس شنیدن صداست تا دیدن و لمس کردن. عمیق شنیدن صدای یکدیگر و حتی پیش از آن مجهز بودن به توان شنیدن صدای دیگری در درون خود و ممکن کردن گفتگوی درونی است که از رابطه میان دو انسان عشق می سازد. لمس فیزیکی و عشقبازی و رابطه جنسی تنها در صورتی تدوام خواهد داشت و دو سوی رابطه را به ارگاسم و دریافت لذت خواهد کشاند که گفتگوی درونی مفروض آن باشد و گرنه در حالتی جز این اصولاً چیزی به نام رابطه جنسی وجود ندارد و افراد هر یک تنها لذت را در درون خود تجربه خواهند کرد و اصولا تجربه جنسی در این حالت چیزی از جنس «خودارضایی» ست.

7) یکی از مهمترین مسائلی که امروزه به عنوان دلیل طلاق از سوی زوج ها شنیده می شود عدم ارضای جنسی متقابل است. افراد چنین فکر می کنند که اگر رابطه جنسی خوب با یکدیگر ندارند، پس اصولا زندگی خانوادگی بی معناست. این دقیقا همان نکته ای است که الگوی روانکاوی عشق ما را از افتادن در دام آن باز می دارد. زندگی زناشویی بنا به الگوی روانکاوی یک مشارکت زبانی است و نه یک مشارکت جسمی و جنسی. ما اگر قادر به تحمل کردن یکدیگر نیستیم و حتی نمی توانیم با هم رابطه جنسی بگیریم بدلیل آن است که قادر به سخن گفتن با یکدیگر نیستیم. زن و مرد تا زمانی که قادر به گفتگوی عمیق درونی با یکدیگرند همسرند و از وجود یکدیگر غنا می یابند. اختلال در رابطه عاطفی ریشه در اختلال در فرآیند گفتگو و ناتوانی در شکل دادن به آن دارد. باید بیاموزیم چگونه سخنان یکدیگر را بشنویم و آن را بهانه گفتگوی درونی با خود سازیم

برچسب: نویسنده: نگار جلالی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 22:05

صفحه بندی